دخیل عشـ♥ـق

دخیل عشـ♥ـق

تا خانه ی دل ساخته شد در حرمش
با "عین" و "شین" و "قاف" آراستمش

***

لایمکن الفرار از عشـ♥ـق


شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:

شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران، بانو!  


امام رضا

+ برات مشهد از قم...و برات کربلا از مشهد ان شاالله :)


ان شاالله مشهد دعاگوتون هستم!

اگه قابل باشم همیشه یک زیارت نامه به نیابت از همه ی ملتمسین دعا میخونم

گاهی وقت ها فک میکنم بعضی آدم های اطرافمون که خیلی بی توجه از کنارشون رد میشیم چه آدم های بزرگی ند. آدم هایی که ذره ذره آب شدند و تو یک روز ثمره ی قبل و روحشون به خاک نشست...
از مقدمه چینی بیزارم اما گاهی اندک تلنگری لازمه



اما حالا اصل این ماجرای دلداگی از این یه قرار قدیمی شروع میشه...از یک قرار از دوران کودکی بین من و دختر خاله!
این بار هم مثله همیشه دختر خاله اومد تهران خونه ی مادربزرگ...من هم سریع وسایلم رو جمع کردم و رفتم اونجا...باز هم تفریح و صحبت و شب زنده داری دورهمی و... :)
اما ماجرای دلداگی از جایی شروع شد ک تصمیم گرفتم بعد از برگشتن دخترخاله، پیش مادربزگمون یا همون مامان اعظم خودمون بمونم و به قول معروف یه کم کمک حالش باشم
از همون ساعت های اول حس نشاط داشتم البته برا بقیه هم جالب بود که بدونن من برا چی موندم؟یا اصلن حالا که موندم پیش یه پیرزن تنها و البته مهربون حوصله م سر نمیره؟!

دو روز تمام خاطره گفتیم و شنیدیم...گاهی وقت ها با این خاطره ها قهقه میزدم و گاهی وقت ها هم به سختی جلوی بغضم رو میگرفتم
بعد هر خاطره که از پسرش میگفت من دستاشو میبوسیدم اونم هر بار میگفت: نکن مادر! تو سیدی...
اما نمیدونم چرا این دو روز از این حرف بی‌نهایت شرمنده میشدم...؟!

خلاصه تمام عشقم این بود که برام از پسرش تعریف کنه و من هم هر بار یواشکی صداشو ضبط کنم
از پسرش گفت... از باخدا بودنش... از غیرتش... از حیا ش... از هیأتی بودنش... از زیارت عاشورای هرروزش... از داماد نشدن پسرش... و.......
خلاصه اینکه رسیدم به ماجرای خواستگاری رفتن هاشون:)
میگفت هرکجا که میرفتیم اولین حرفش این بود من تا آخر جنگ از خط بیرون نمیام و معلوم م نیست کی شهید شم...تازه برا ازدواج خیلی م شرط و شروط داشت :) سر گفتن شرط ها دیگه اشک و لبخند هردو ناخواسته روی صورتم بودن
+ سر این بخش، بیشتر از قبل یاد فیلم بوسیدن روی ماه افتادم...

امروز ظهر موقع خداحافظی کلی همدیگه رو بغل کردیم...انگار دلم نمیومد یک لحظه چشم ازش بر دارم
حس میکنم این همه وقت که من کمتر پیشش بودم چه قدر ضرر کردم...دلم میخواست تا آخر عمرم پیشش باشم اما چه کنم که خاطرخواه زیاد داره:)
ازش قول گرفتم هفته ی آخر ماه رو بیاد خونمون ان شاالله...

بهم گفت شب جمعه مسجد، خانواده ی شهدا رو میبرن بهشت زهرا...منم گفتم مشهد نائب الزیارتون هستم...گفت خوش ب سعادتت مادر! میدونم یاد نمیره ها ولی منم دعا کن...منم یکدفعه گفتم از طرف من روی ماه دایی رو ببوس بهش بگو خیلی مخلصم:) و بـغـضـــــــ...........
بوسیدن روی ماه




این آدما رو باید خیلی هواشونو داشت...مادران شهدا و جانبازان
مادرشهید بودن مقام والاییه...

اللهم ارزقنا :)

مادر شهید
               همسر شهید
                                  و در آخر...
                                                 شهید شد...





رفقا التماس دعا!

:(


تقاضای 3 حمد شفا

خواب دیدم که پشت پنجره ها
روبروی بقیع گریانم
پابه پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم

گریه در گریه با خودم گفتم
جان افلاک پشت پنجره هاست
آی مردم ! تمام هستی ما
در همین خاک پشت پنجره هاست

*شعر از سیدحمیدرضا برقعی

کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور می رفتم
کاش مانند یار صادقتان
بی امان در تنور می رفتم

علم عالم در اختیار شماست
جبر در این مسیر حیران است
چشم هایت طبیب و بیمارش
یک جهان جابر بن حیان است

روز و شب را رقم بزن آخر
ماه و خورشید در مُرکّب توست
ملک لا هوت را مراد تویی
آسمان ها مرید مذهب توست

قصه تکرار می شود یعنی
باز هم در مدینه عاشق نیست
کوچه در کوچه شهر را گشتم
هیچکس با امام ، صادق نیست



*شعر از سیدحمیدرضا برقعی


خواب دیدم قبرتان آخر طلایی می شود

بغض مانده در گلو عقده گشایی می شود

 

دور قبر پاکتان با دست عشّاق حسن(ع)

خشت ها بر روی هم، برپا می شود

 

گنبد و گلدسته و ایوان زیبای بقیع

عاقبت یک صبح زیبا رو نمایی می شود...

میلاد امام حسن

میلاد امام حسن مجتبی(ع) مبارکــــ!

بعد از مدت ها سرگرمی و آشفتگی باکلی حرف و راز برگشتم...

تازه میفهمم "من آشفته ی درگیر" که استاد نوشتن درباره منم صدق میکنه!

اما حالا ماه مبارک حالم رو خیلی خوب کرده...ان شاالله توفیق استفاده از این ماه رو داشته باشیم

بعد از مدت ها وارد مرکز مدیریت بلاگ عزیز شدم چند نظر به طور ویژه توجه م رو جلب کرد؛ ممنون از عزیزانی که همیشه جویای احوال حقیرند

 

اما حین خوندن یکی از کامنت ها بغض م ترکید و همین باعث شد این پست رو بزارم...حرفی که هیچ وقت نزدم اما الان حس میکنم که ای کاش زودتر از این میگفتم:

مدت‌ها بود دنبال کسی بودم که ازعزیزی برام بگه... دوست داشتم خاطرات اون عزیز رو کتاب کنم...عزیزی که هیچ وقت ندیدمش

انقدر تصمیم م جدی بود که حتی در جلسات داستان شهرستان ادب هم شرکت کردم.

از خیلی ها کمک خواستم اما فقط یک نفر بهم قول داد که من رو ببره پیش دوستِ اون عزیز... از اون وقتی که این قول رو گرفتم دقیقن یک سال گذشته... و من هنوز منتظرم

این عزیزی که ازشون حرف زدم شهیدی هستن که این زندگی و همه ی حال های خوبم رو مدیون ایشون هستم: شهید حاج حسین کابلی

این شهید بزرگوار دایی م هستن اما متاسفانه خانواده شون هیچ اطلاعی از فعالیت های ایشون در جنگ ندارند...

خیلی میترسم !  نسلی که دفاع مقدس رو درک کرده الان خیلی کم شدند...اگه ما الان از این فرصت استفاده نکنیم یک روز پشیمان میشیم...اما اگه روزی پیشمون شدیم که دیگه دیر شده باشه و اون نسل ترکمون کرده باشند چی؟؟؟

روز 25 م خرداد ماه همین سال 94 یک بزرگواری به نام محمد کامنت گذاشتن و جمله ای نوشتند که گویا شهید کابلی رو میشناختند... من از این بزرگوار و همه‌ی شما بزرگواران تقاضا میکنم اگه شهید کابلی رو میشناسین یا کسی رو میشناسین که از این بزرگوار اطلاعت و خاطره داره یا به هر نحوی میتونه کمکمون کنه خواهشمندم بهم بگین

اجرتون با سیدالشهدا و شهدا

 

مشخصات این شهید بزرگوار :

 

شهید حسین کابلی

سردار رشید سپاه اسلام

فرمانده عملیات تیپ63 خاتم الانبیا

فرزند محمد

متولد سال 1343

تاریخ شهادت:  29/10/1365

محل شهادت:  عملیات کربلای5 شلمچه

 

باتشکر از همکاری شما عزیزان

اجرکم عندالله



ز گوشه گوشه ی دنیا فقط شش گوشه میخواهم...

+ دلم خیمه ی ماتم شده مولا، پر از داغ محرم شده مولا، سپردم دل خود را به نسیمی که سحر می وزد از کرب و بلایت، شمیمی که می آید ز مزار شهدایت، دوباره منم و اشکی و آهی، من و روی سیاهی، به امید نگاهی...


چتر را می بندم و روی زمین می ایستم

زیر باران امام اولین می ایستم

 

اذن می خواهد به ایوان نجف داخل شدن

بین صف پشت سر روح الامین می ایستم

 

تا مگر من را ببیند شمس چشمان علی(ع)

کاهم و تا مرگ زیر ذره بین می ایستم

 

جسم و جانم جملگی قربانی دست خدا

تا ابد پای امیرالمومنین می ایستم

...

روز پدر

میلاد  امام علی(ع) و روز   پدر مبارک!



+ دلتنگ ایوون طلای نجفـــــــــــــ هستم آقا...

پ.ن : شاعر:محسن رضوانی

تا بر لب خویش نام حیــــــدر داریم

کی بیم ز دشمن ستمگر داریم

از مهر عـــــــــــــلی(ع) و یازده فرزندش

ما، گِردِ دیار خویش سنگر داریم

میلاد امام علی (ع)

فاش می‌گویم که مولایم علی(ع) ست

آفتاب صبح فردایم علی(ع) ست

هرکه در عشق علی(ع) گم می‌شود

مثل گل محبوب مردم می‌شود



رفقا خیلی التماس دعا

این الرجبیون؟!

این الرجبیون

 با نام تو دل چه باصفا می‌گردد                  با مهر تو دل ز غم  رها می‌گردد

   باشی تو کلید راز هستی زهـــرا                   با نــــــام تو قفل بسته وا می‌گردد  

میلاد حضرت زهرا


ایام شادمانی و روز ولادت است

هنگام شاد بودن و وقت عبادت است

در مصحف خدای تعالی نوشته بود

این نور با طهور ولایت سرشته بود



ولادت حضرت زهرا(س) مبارک!

خادم الحسین ، محمد جواد طائی ، به قافله‌ی نینوا پیوست...




دوباره چیده شد یک گلشن از باغ

نشست از داغ او بر سینه ها داغ

جواد امروز مهمان حسین(ع) است

چه محکم با شهیدان بست میثاق

 



شادی روح آن مرحوم فاتحه مع الصلوات

مراسم تشیع:

جمعه ساعت 8  صبح 

اصفهان ، خیابان جابر انصاری ، خیابان 15 آذر ، خیابان بهاران ، کوی بهار 2



بر دشمن و دوست اعتبارش پیداست

در سینه ی عاشقان مزارش پیداست

نوروز بر سر سفره ی زهرا(س) هستیم

سالی که نکوست از بهارش پیداست


نوروزتون فاطمی!

التماس دعا

یاعلی

انشام دوباره بیست بابای گلم!
موضوع :کسی که نیست ، بابای گلم،
دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم
معنای یتیم چیست بابای گلم؟


یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
یک مادر گریان که به دختر می گفت:
بابای تو زنده است هر چند که نیست


هر دو شعر از : میلاد عرفان پور

پ.ن : دوستان! بسیار دعاتون کردم...اگه قابل باشم

دلم در شلمچه جامانده...

ان شاالله در اولین فرصت خاطرات این سفر به یاد موندی رو می‌نویسم

التماس دعا

یاعلی



خداروشکر بابت این بارون زیبا تو این حال و هوای بارونی من :(

التماس دعا


گره به کار من افتاده، ای کلید بهشت!

خدا کند که به من فرصت دعا بدهی...


این شهر کویری مملو از باران است

از مردمشان ملک بلاگردان است

هرکس که شد همشهری بانو در قم

خوشبخترینه مردم ایران است...


  برای خواهرم!


در خواب شنیدم که مقیمت شده ام

من خـــــــــادم این صحن کریمت شده ام،

 از شوری آب حرمت بود که من

یک عمر نمک گیر حریمت شده ام...!


خاک این شهر به چشمان تو عادت دارد

خوشبحال نفس قم که لیاقت دارد

حرمت مثل نگینی است ولی در دل خاک

زیر خاکی همه جا این همه قیمت دارد


صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شود اما

به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو!

گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم

 باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو



تا صبح گریه میکنم و غنچه میدهند گل های ریز صورتی روی بالشم

+ برای حال این روزهای خودم...
بماند بقیه اش!


ماییم و عشق تو یا سیدالکریم

آریم رو به سوی تو یا سیدالکریم

نور ولا اگر که بتابد به جان ما

باشد ز نور روی تو یا سیدالکریم





تنها نه اهل ری همه عالم گدای تو