دخیل عشـ♥ـق

دخیل عشـ♥ـق

تا خانه ی دل ساخته شد در حرمش
با "عین" و "شین" و "قاف" آراستمش

***

لایمکن الفرار از عشـ♥ـق

گاهی وقت ها فک میکنم بعضی آدم های اطرافمون که خیلی بی توجه از کنارشون رد میشیم چه آدم های بزرگی ند. آدم هایی که ذره ذره آب شدند و تو یک روز ثمره ی قبل و روحشون به خاک نشست...
از مقدمه چینی بیزارم اما گاهی اندک تلنگری لازمه



اما حالا اصل این ماجرای دلداگی از این یه قرار قدیمی شروع میشه...از یک قرار از دوران کودکی بین من و دختر خاله!
این بار هم مثله همیشه دختر خاله اومد تهران خونه ی مادربزرگ...من هم سریع وسایلم رو جمع کردم و رفتم اونجا...باز هم تفریح و صحبت و شب زنده داری دورهمی و... :)
اما ماجرای دلداگی از جایی شروع شد ک تصمیم گرفتم بعد از برگشتن دخترخاله، پیش مادربزگمون یا همون مامان اعظم خودمون بمونم و به قول معروف یه کم کمک حالش باشم
از همون ساعت های اول حس نشاط داشتم البته برا بقیه هم جالب بود که بدونن من برا چی موندم؟یا اصلن حالا که موندم پیش یه پیرزن تنها و البته مهربون حوصله م سر نمیره؟!

دو روز تمام خاطره گفتیم و شنیدیم...گاهی وقت ها با این خاطره ها قهقه میزدم و گاهی وقت ها هم به سختی جلوی بغضم رو میگرفتم
بعد هر خاطره که از پسرش میگفت من دستاشو میبوسیدم اونم هر بار میگفت: نکن مادر! تو سیدی...
اما نمیدونم چرا این دو روز از این حرف بی‌نهایت شرمنده میشدم...؟!

خلاصه تمام عشقم این بود که برام از پسرش تعریف کنه و من هم هر بار یواشکی صداشو ضبط کنم
از پسرش گفت... از باخدا بودنش... از غیرتش... از حیا ش... از هیأتی بودنش... از زیارت عاشورای هرروزش... از داماد نشدن پسرش... و.......
خلاصه اینکه رسیدم به ماجرای خواستگاری رفتن هاشون:)
میگفت هرکجا که میرفتیم اولین حرفش این بود من تا آخر جنگ از خط بیرون نمیام و معلوم م نیست کی شهید شم...تازه برا ازدواج خیلی م شرط و شروط داشت :) سر گفتن شرط ها دیگه اشک و لبخند هردو ناخواسته روی صورتم بودن
+ سر این بخش، بیشتر از قبل یاد فیلم بوسیدن روی ماه افتادم...

امروز ظهر موقع خداحافظی کلی همدیگه رو بغل کردیم...انگار دلم نمیومد یک لحظه چشم ازش بر دارم
حس میکنم این همه وقت که من کمتر پیشش بودم چه قدر ضرر کردم...دلم میخواست تا آخر عمرم پیشش باشم اما چه کنم که خاطرخواه زیاد داره:)
ازش قول گرفتم هفته ی آخر ماه رو بیاد خونمون ان شاالله...

بهم گفت شب جمعه مسجد، خانواده ی شهدا رو میبرن بهشت زهرا...منم گفتم مشهد نائب الزیارتون هستم...گفت خوش ب سعادتت مادر! میدونم یاد نمیره ها ولی منم دعا کن...منم یکدفعه گفتم از طرف من روی ماه دایی رو ببوس بهش بگو خیلی مخلصم:) و بـغـضـــــــ...........
بوسیدن روی ماه




این آدما رو باید خیلی هواشونو داشت...مادران شهدا و جانبازان
مادرشهید بودن مقام والاییه...

اللهم ارزقنا :)

مادر شهید
               همسر شهید
                                  و در آخر...
                                                 شهید شد...





رفقا التماس دعا!
  • خادمة الشهدا

نظرات  (۲)

چه قشنگ. .. چه قشنگ. .

اللهم الرزقنا
خادمـ♥ـة الشهـدا:
ممنون...لطف دارید
ای کاش آدرس وبتون رو ثبت میفرمودید

التماس دعا
یاعلی
  • محمد شورگشتی
  • خیلی از جوونا متأسفانه حوصله ی نشستن پای حرفای بزرگترا رو ندارن!

    در حالی که شنیدن صحبت های اونها گاهی از خوندون یه کتاب خوب هم بیشتر به انسان خدمت می کنه!

    بلکه اصل نشستن در کنار سالمندان خالی از برکت نیست!

    احسنت به این مادر شهید و احسنت به شما!

    ما رو هم دعا کنید وزیارتتان پیشاپیش مقبول.

    خادمـ♥ـة الشهـدا:
    بله متاسفانه اما گاهی شیوه ی صحبت بزرگتراهم از حوصله ی جوونا خارجه :)
    خیلی ب یادتون بودم
    سلامت باشید
    محتاج دعام
    یاعلی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">